مرا به کوی تو خواهم که خانهای باشد
ز بهر آمدن آنجا بهانهای باشد
۱گذاشتم دل صد پاره را به خاک درت
که پیش تیر تو از من نشانهای باشد
۲من آن نیم که عنان گیریت توانم کرد
مرادم از تو همین تازیانهای باشد
۳چه بیم ز آتش دوزخ که گفت واعظ شهر
که آن ز شعله شوقت زبانهای باشد
۴ز خوبی تو به هرجا حکایتی گفتند
حدیث یوسف مصری فسانهای باشد
۵مپوش عارض و خال از دل رمیده من
که مرغ زنده به آبی و دانهای باشد
۶سگیست جامی و جایش همیشه خاک درت
نه آن سگی که به هر آستانهای باشد
۷