رحمی بده خدایا آن سنگدل جوان را
یا طاقتی و صبری این پیر ناتوان را
۱بختم جوان و عقلم پیر است لیک عشقش
آورده زیر فرمان هم پیر و هم جوان را
۲گر زرد شد گیاهی در خشکسال هجران
پژمردگی مبادا آن تازه ارغوان را
۳خون می رود ز چشمم آن بخت کو که بینم
سروی نشسته بر لب این چشمه روان را
۴زاهد به کنج محراب آورده روی طاعت
عاشق گرفته قبله آن طاق ابروان را
۵محمل مبند امروز ای ساربان جانان
کز آب چشم ما شد ره بسته کاروان را
۶جامی ز عشق خوبان گر گفت توبه کردم
این نکته بشنو از من زنهار مشنو آن را
۷