در کنج غم نشستم خرسند با خیالت
خوشوقت آن که بیند هر ساعتی جمالت
۱این بس که سوزیم جان هر دم به داغ هجران
من کیستم که باشم شایسته وصالت
۲تیغم به فرق راندی وز فرقتم رهاندی
جان باد دستمزدت تن باد پایمالت
۳دور از لب تو مردم لب تشنه جان سپردم
هرگز نخورده آبی از چشمه زلالت
۴بودن به کنج فرقت با صد ملال و حسرت
به زانکه با تو باشم وز من بود ملالت
۵تیغی بگیر و هر دم زخمی بزن که کردم
هم جان خود فدایت هم خون خود حلالت
۶جامی خموش کم شو از گفت و گو چو شد نو
ذوق غزل سرایی از شوق آن غزالت
۷