رفت آنکه کام خواهم از لعل جانفزایت
یک گام بس به فرقم از نعل بادپایت
۱بستی قبا و رفتی بازآ که در فراقت
بر من لباس هستی شد تنگ چون قبایت
۲خو کرده ام به تیغت از زخم او ننالم
ترسم که گر بنالم رحمی دهد خدایت
۳هر سو که می خرامی با آنکه همچو سایه
افتاده بر زمینم می آیم از قفایت
۴زان دم که خاص بینم جورت به آشنایان
ز اهل جهان نخواهم جز با خود آشنایت
۵از بس که بر سر آید سنگم ز پاسبانان
کردن توان حصاری پیرامن سرایت
۶جامی دعای خود را قدری ندید چندان
کرد از زبان پاکان دریوزه دعایت
۷