بر طرف رخ نهادی آن جعد مشکسا را
چون شب سیاه کردی روز سفید ما را
۱بویت به هر مشامی حیف است اگر توانم
سوی تو ره ببندم آمد شد صبا را
۲بعد از هجوم هجران بی دولت وصالت
باز آمدن چه امکان صبر گریز پا را
۳از لعل تو ز چشمم شد خون دل روانه
بس رازها که گردد از باده آشکارا
۴دارد رقیب با من دندان زنی به کویت
با هم نزاع دیرین باشد سگ و گدا را
۵باشد بنای دولت بر همت گدایان
اینست بر کتابه ایوان پادشا را
۶با صحبت که گیرم انس اینچنین که عشقت
بیگانه ساخت با من یاران آشنا را
۷فریاد ازان معلم کآموخت در دبستان
تاراج دین پیران طفلان دلربا را
۸جامی ز سفله طبعان کم شد صفای حالت
کردی سفال تیره جام جهان نما را
۹