زهی مهر از رخت شرمنده مه نیز
ز خیل عشق تو سلطان سپه نیز
۱ز دست عشق تو داد از که خواهم
که دارد داغ عشقت پادشه نیز
۲مکن بی موجبی ما را گنهکار
چو کشتن می توانی بیگنه نیز
۳گذشتی دی به صد ناز و کرشمه
نکردی سوی مشتاقان نگه نیز
۴کمر بستی هلاک جان من شد
خدا را برشکن طرف کله نیز
۵چه خوش آباد شد کوی خرابات
فدایش باد مسجد خانقه نیز
۶قدم کی می نهی بر چشم جامی
که کم می داریش از خاک ره نیز
۷