ساری ست سر عشق در اعیان علی الدوام
کالبدر فی الدجیة والشمس فی الغمام
۱کس را چو تاب سطوت دیدار خود ندید
در پرده سوی اهل نظر می کند خرام
۲ممکن ز تنگنای عدم ناکشیده رخت
واجب به جلوه گاه عیان نانهاده گام
۳در حیرتم که این همه نقش غریب چیست
بر لوح صورت آمده مشهود خاص و عام
۴هر یک نهفته لیک ز مرآت آن دگر
برداشته ز جلوه احکام خویش کام
۵باده نهان و جام نهان و آمده پدید
در جام عکس باده و در باده رنگ جام
۶قومی به گفت و گوی که آغاز ما چه بود
جمعی به جست و جوی که انجام ما کدام
۷جامی معاد و مبداء ما وحدت است و بس
ما در میانه کثرت موهوم والسلام
۸