ز فرقت تو چه گویم چه ناتوان شدهام
ز قحط آب چمن چون شود چنان شدهام
۱زمان وصل تو چون زود همچو برق گذشت
ز نوک هر مژه من ابر خونفشان شدهام
۲ز بس که گشتهام از فکر آن میان باریک
ز چشم مردم باریکبین نهان شدهام
۳سموم هجر توام پی بر استخوان نگذاشت
پی سگان درت مشتی استخوان شدهام
۴بر آستان تو آمد سریر عزت من
بر آستان که کم از خاک آستان شدهام
۵طفیل خیل سگانم تفقدی میکن
به کوی تو دو سه روز که میهمان شدهام
۶مگو که پیر شدی ترک عشق گو جامی
که من به عشق تو پیرانهسر جوان شدهام
۷