خوشم که رو به ملاقات یار خود دارم
امید مرهم جان فگار خود دارم
۱یکی ست شهر من و شهر یار من امروز
هوای شهر خود و شهریار خود دارم
۲هزار بار شد از خون دل کنارم پر
که کام خویش کنون در کنار خود دارم
۳بهار عیش مرا تازه ساخت بار دگر
نمی که بر مژه اشکبار خود دارم
۴مرا چو شمع نباشد به غیر سوز و گداز
تمتعی که ز شبهای تار خود دارم
۵گذشت عهد جوانی به کار عشق و هنوز
اگر چه پیر شدم رو به کار خود دارم
۶مگو که توبه ز می اختیار کن جامی
من آن نیم که به کف اختیار خود دارم
۷