تو آن مهی که برد خجلت آفتاب از تو
تو آن گلی که شود غنچه در نقاب از تو
۱دلم که عشق بر او صد در بلا بگشاد
رخ امید نتابد به هیچ باب از تو
۲همیشه عادت شاهان بود عمارت ملک
چه حکمت است که شد ملک دل خراب از تو
۳عنان صبر شد از کف درین هوس که گهی
رسم به دولت پابوس چون رکاب از تو
۴مکن شتاب به رفتن که می رود جانم
اگر چه عمری و نبود عجب شتاب از تو
۵به هر سلام مکن رنجه در جواب آن لب
که صد سلام مرا بس یکی جواب از تو
۶چو قتل جامی مسکین ثواب می دانی
چنان مکن که شود فوت این ثواب از تو
۷