نشان نبود ز عهد الست و قول بلی
که می رسید به گوش دلم ز عشق ندی
۱ازان ندی ست که جانم فدی ست در ره عشق
هزار جان گرامی فدیش باد فدی
۲ازان ندی ست که یک نغمه چون برون افتاد
صدای آن ز ثریا گرفت تا به ثری
۳از آن ندی ست که از شاخ سرو مرغ چمن
بر اهل ذوق کند داستان عشق املی
۴صفای دردکشان تافت بر دل صوفی
پلاس میکده را ساخت طیلسان و ردی
۵ز عکس جلوه معشوق بهره مند نشد
کسی که آینه خویش را نداد جلی
۶رموز عشق توان گفت لیک با محرم
پر است خاطر جامی ازان رموز ولی
۷