ز ایام خرمی نفس دیگرم نماند
جز فقر و نیستی هوس دیگرم نماند
۱سبحه به کف شمار بدیهای خود کنم
بیرون ز سبحه دسترس دیگرم نماند
۲جز وایه های طبع که آسودگیم برد
در خواب زحمت مگس دیگرم نماند
۳برباد رفت هستی خود رسته نفس من
در راه فقر خار و خس دیگرم نماند
۴کوتاه کردم از همه کس دست التماس
جز سر فقر ملتمس دیگرم نماند
۵آن طایرم که مانع طوف ریاض قدس
جز چارچوب تن قفس دیگرم نماند
۶من جامیم به ناکسی خویش مبتلا
پروای ناکسی کس دیگرم نماند
۷