ساقی بیار می که گل از غنچه رو نمود
چون بگذرد بهار و پشیمان شوی چه سود
۱دوران گل چو دیر نپاید درین چمن
زان پیشتر که بگذرد آن زود باش زود
۲دل آینه ست و تفرقه روزگار زنگ
این زنگ جز به صیقل می کی توان زدود
۳مطرب بساز عود که ندهد خلاصیم
از پایمال غصه بجز گوشمال عود
۴راهی بزن که جز سر انگشت مطربان
نتوان گره ز رشته امیدها گشود
۵گردون نیافت بر قد یک تن لباس عیش
کان را نه از بریشم چنگ است تار و پود
۶جامی بساز مرهم دلها به شعر خویش
گو ریش شو ز نیش حسد سینه حسود
۷