بود بهار من آن روز اگرچه فصل دی است
که گل در او رخ ساقی و لاله جام می است
۱جهانیان همه در جست و جوی می بینم
ندانم این تک و پوی از کی است و تا به کی است
۲اگرچه پشت به پشتند رهروان کس نیست
که طاق ابروی جانان نه قبله گاه وی است
۳رسید قاصد جان تیر او پیاپی باد
نزول او که عجب قاصدی خجسته پی است
۴در آفتاب به روزم ستاره بنماید
ز تاب باده بناگوش او که کرده خوی است
۵به ذکر حاتم و جودش چه سود بسط سخن
چو از بسیط زمین آن بساط گشته طی است
۶صریر خامه جامی به گوش ذوق شنو
که بزمگاه سخن را به از نوای نی است
۷