شیوه عقل از دل دیوانه بیرون کردنیست
ناموافق هرچه هست از خانه بیرون کردنیست
۱هرچه شد در دل گره از مصلحت بینی عقل
از درون با نعره مستانه بیرون کردنیست
۲گر کند مشاطه مویی بر تو کج از دست او
شانه نی نی دست او از شانه بیرون کردنیست
۳چون شماری عشق ورزان را دم از زاهد مزن
از حساب آشنا بیگانه بیرون کردنیست
۴دل ز حرف عشق پر، افسون عقل از وی بشوی
از جوار مصحف این افسانه بیرون کردنیست
۵بزمگاه دردنوشان را سفالین کوزه بس
کاسه کاشی ازین کاشانه بیرون کردنیست
۶نظم جامی گوهر آمد فکرت صافی صدف
زین صدف آن گوهر یکدانه بیرون کردنیست
۷