آن مه که یافت امشب ازو عیش ما رواج
روشن به اوست مجلس ما اطفواالسراج
۱فرسوده استخوان من از خاک پاش پر
باشد به چشم اهل نظر سرمه دان عاج
۲روح الله ار طبیب شودجز به وصل یار
بیمار عشق را نتواند کسی علاج
۳نتوان ره اجل به حیل بست بر کسی
کش زخم تیغ عشق کند رخنه در مزاج
۴طاعت مجو ز من چو دل و دین ز دست رفت
چون ده خراب شد نکشد محنت خراج
۵بر خاک آستان تو سنگ جفا به سر
دارم فراغت از هوس تخت و میل تاج
۶جامی چو یار وعده کند صبر پیش گیر
طبع کریم را به تقاضا چه احتیاج
۷