یار رفت و خیربادی هم نکرد
زین فرامش گشته یادی هم نکرد
۱بر مراد خویش رو در ره نهاد
روبه سوی نامرادی هم نکرد
۲بنده ای بودم به کویش خانه زاد
فکر حال خانه زادی هم نکرد
۳در قفای او دویدم همچو اشک
مرحمت را ایستادی هم نکرد
۴وز پس رفتن من غمدیده را
شاد چبود نیم شادی هم نکرد
۵نامه ای بر بال مرغی هم نبست
پرسشی همراه بادی هم نکرد
۶جامی از بیداد آن جان و جهان
داد جان صدبار و دادی هم نکرد
۷