دلم بی جمال تو نوری ندارد
جدا از وصالت سروری ندارد
۱ببین لاله را با همه باد در سر
که پیش تو چندان غروری ندارد
۲به می زان دهم نقد هستی که هر کس
نشد غایب از خود حضوری ندارد
۳تجلی طلب موسی توست جانم
که جز کوه اندوه طوری ندارد
۴به تلخی به سر می برد عمر شیرین
ز شیرین لبت هرکه شوری ندارد
۵ز رشک تو بستان چنان ماتمی شد
که گل گرچه سوریست سوری ندارد
۶ز خود نال جامی نه از خوبرویان
کسی بر تو در عشق زوری ندارد
۷