زآتش تب مه رخسار تو در تاب مباد
وز عرق لاله سیراب تو بی آب مباد
۱صبحگاهان ز صداعی که تب آرد به سرت
نرگس چشم جهان بین تو بی خواب مباد
۲تاب تبخاله نباشد لب شیرین تو را
داغ جانسوز تو جز بر دل احباب مباد
۳عیش سازان چو سحر جام صبوحی گیرند
ساغر عیش تو خالی ز می ناب مباد
۴غمزه بس قاتل آنان که فدای تو شوند
برسر کشته تو منت قصاب مباد
۵گوهر وصل تو در درج فلک نایاب است
سفله را دست براین گوهر نایاب مباد
۶چون دعای تو کند دفع بلا را جامی
غیر ابروی تواش قبله محراب مباد
۷