رفتی و دل ز هجر تو با سوز و آه ماند
دیده در انتظار قدومت به راه ماند
۱رفتی کله نهاده کج از ناز و در رهت
برهر نشان پا سر صد کج کلاه ماند
۲رفتی و بی جمال تو ویرانه مرا
نی روز تاب مهر و نه شب نور ماه ماند
۳از مهر و مه چه روشنی آن را که بی رخت
در پیش دیده پرده ز بخت سیاه ماند
۴قدت نهاد بر سر طوبی قدم ز قدر
سرو بلند پای به فرق گیاه ماند
۵جز پای بوس سرو بلندت هوس نداشت
هرتاجور که پا به سر تخت جاه ماند
۶جامی چه غم که ماند زکار اینچنین کزو
صد نقش دلپذیر درین کارگاه ماند
۷