سحر که صوفی صبح از نشیمن ابداع
فکند بر کتف کوه طیلسان شعاع
۱صفای کاسه می برفروخت بزم طرب
نوای نغمه نی برگرفت راه سماع
۲درآمد از درم آن مه گشاده و بسته
زبان به ذکر فراق و میان به عزم وداع
۳چه گفت، گفت کزان پیش کز سعادت وصل
فلک جدا کندت از نحوست اوضاع
۴تمتعی ز من و وصل من بگیر ومکن
متاع دولت وصلم بدل به هیچ متاع
۵زهرچه هست به من صلح کن که ملک دو کون
نمیکند بر صاحبدلان کرای نزاع
۶درین مغاره وحشت منم تو را مونس
درین سرای مضرت منم تو را نفاع
۷هنوز داشت سخن در دهان که بر سر پای
نشست و خاست که تخفیف کردنیست صداع
۸زدم به دامن او دست مسئلت گفتا
مباش جامی ازین خاستن مرا مناع
۹که بسته ام کمر جهد برمیان که کنم
سفر به خیر بلاد و گذر به فخر بقاع
۱۰بلاد من لتدانیه مقلتی تدمع
بقاع من لتلاقیه مهجتی تلتاع
۱۱جهانیان همه در طوق طاعت اویند
چه بندگان مطیع و چه خسروان مطاع
۱۲سلام من لجاء الخلق بالدعاء الیه
علی منازله کلما دعا من داع
۱۳