مراست از تب عشق تو جان آتشناک
حبیبی انت طبیبی ولا طبیب سواک
۱چه سود صوفی ما را رعایت سنت
چو حرص لقمه نبرد از دهان او مسواک
۲کجا به وادی وحدت رسد به نعلینی
که بسته است برآن از دوال شرک شراک
۳به پاکدامنی تو، به پاک چشمی من
که کرده ام دل و جان را ز میل غیر تو پاک
۴مرا بس انکه شوم کشته در کشارگهت
مباد از سرم آلایشی برآن فتراک
۵تنم فتاده به ره لاغر استخوانی بود
کش از کرم سگ موی تو برگرفت ز خاک
۶به عجز معترف آ جامی از حقیقت عشق
که هست عجز ز ادراک غایت ادراک
۷