عافیت را نشان نمییابم
وز بلاها امان نمییابم
۱میپرم مرغ وار گرد جهان
هیچ جا آشیان نمییابم
۲نیست شب کز رخ و سرشک بهم
صد بهار و خزان نمییابم
۳دل گم گشته را همی جویم
سالها شد نشان نمییابم
۴خوارش افکند می به خاک چه سود
راه بر آسمان نمییابم
۵دولت اندر هنر بسی جستم
هر دو در یک مکان نمییابم
۶گوئیا آب و آتشند این دو
که به هم صلحشان نمییابم
۷زین گرانمایه نقد کیسهٔ عمر
حاصل الا زیان نمییابم
۸بخت اگر آسمانی است چرا
بر خودش پاسبان نمییابم
۹بهر نوزادگان خاطر خویش
بخت را دایگان نمییابم
۱۰خوان جان ساختن چه سود که من
به سزا میهمان نمییابم
۱۱زاغ حرص و همای همت را
ریزه و استخوان نمییابم
۱۲خویشتن خوار کردهام چو مور
چه توان کرد نان نمییابم
۱۳چون نترسم که در نشیمن دیو
هیچ تعویذ جان نمییابم
۱۴بس سبع خانهاس است کاندر وی
همدمی ایرمان نمییابم
۱۵یک جهان آدمی همی بینم
مردمی در میان نمییابم
۱۶دشمنان دست کین برآوردند
دوستی مهربان نمییابم
۱۷هم به دشمن درون گریزم از آنک
یاری از دوستان نمییابم
۱۸عهد یاران باستانی را
تازه چون بوستان نمییابم
۱۹همه فرعون و گرگ پیشه شدند
من عصا و شبان نمییابم
۲۰ز آن نمط کارزوی خاقانی است
جای جز بر کران نمییابم
۲۱در زمانه پناه خویش الا
در شاه جهان نمییابم
۲۲