بخت بدرنگ من امروز گم است
یارب این رنگ سواد از چه خُم است
۱دلدل دل ز سر خندق غم
چون جَهانم که بس افکنده سم است
۲با من امروز فلک را به جفا
آشتی نیست همه اشتلم است
۳شد چو کشتی به کژی کار فلک
که عنانش محل پاردم است
۴دولت امروز زن و خادم راست
کاین امیر ری و آن شاه قم است
۵هر که را نعمت و مال آمد و جاه
سفلگی را بعهم کلبهم است
۶تا به درگاه خدا داری روی
زرِ آلوده سگِ حلقه دم است
۷باز چون بر در خلق افتد کار
زر بر سفله خدای دوم است
۸این کرم جستن خاقانی چیست
که کرم در همه آفاق گم است
۹