طره مفشان که غرامت بر ماست
طیره منشین که قیامت برخاست
۱غمزه بر کشتن من تیز مکن
کان نه غمزه است که شمشیر قضاست
۲بس که از خصم توام بیم سر است
بر سر این همه خشم تو چراست
۳گر عتابی ز سر ناز برفت
مرو از جای که صحبت بر جاست
۴گفتِ بیهوده بر انگشت مپیچ
بر کسی کو به تو انگشت نماست
۵هیچ بد در تو نگفتم بالله
خود خیال تو بر این گفته گواست
۶این قدر گفتم کان روی چو گل
بستهٔ دیدهٔ هر خس نه رواست
۷من همانم تو همان باش به مهر
که همه شهر حدیث تو و ماست
۸بنده خاقانی اگر کرد گناه
عذر آن کرده به جان خواهد خواست
۹