نه به دولت نظری خواهم داشت
نه ز سلوت اثری خواهم داشت
۱نه از آن روز فرو رفتهٔ عمر
پس پیشین خبری خواهم داشت
۲میوه دارم که به دی مه شکفد
که نه برگی نه بری خواهم داشت
۳کرم شب تابم در تابش روز
که نه زوری نه فری خواهم داشت
۴وه که سد ره من جان و دل است
که به سدره مقری خواهم داشت
۵نه نه کارم ز فلک نیک بد است
من هراس از بتری خواهم داشت
۶شیشهای بینم پر دیو و پری
من پی هر بشری خواهم داشت
۷از بر عالم گوساله پرست
رخت بر گاو ثری خواهم داشت
۸تیر باران بلا پیش و پس است
از فراغت سپری خواهم داشت
۹همه روز و شب عمرم خواب است
خواب شب مختصری خواهم داشت
۱۰روز اعمی است شب انده من
که نه چشم سحری خواهم داشت
۱۱بخت گویند که در خواب خر است
مه نه دنبال خری خواهم داشت
۱۲گرچه چون آب همه تن زرهم
نه امید ظفری خواهم داشت
۱۳چون زره گرچه همه تن چشمم
نه به دیدن بصری خواهم داشت
۱۴به زمستان چو تموز از تف آه
تاب خانهٔ جگری خواهم داشت
۱۵خانه جان دارم و خوانچه سرخوان
که نه طبخی نه خوری خواهم داشت
۱۶چارپایی دو سه و یک دو غلام
چارپا هم بکری خواهم داشت
۱۷نه جنیبت نه ستام و نه سلاح
نز وشاقان نفری خواهم داشت
۱۸کاه برگی تن و جو سنگی صبر
کاه و جو این قدری خواهم داشت
۱۹از فلک خیمه و از خاک بساط
وز سرشک آب خوری خواهم داشت
۲۰چون ز تبریز رسم سوی هرات
هم به ری رهگذری خواهم داشت
۲۱عقرب از طالع تبریز و ری است
نه ز عقرب ضرری خواهم داشت
۲۲من چو برجیس ز حوت آمدهام
سرطان مستقری خواهم داشت
۲۳گرچه دریاست عراق از سفرش
نه امید گهری خواهم داشت
۲۴تشنه لب بر لب دریا چو صدف
سرو تن پی سپری خواهم داشت
۲۵صدفش چشم ندارم لیکن
از نهنگش حذری خواهم داشت
۲۶عزلتی دارم و امن اینت نعیم
زین دو نعمت بطری خواهم داشت
۲۷هیچ درها سوی درها نبرم
که نه زین به درری خواهم داشت
۲۸گرچه آتش سرم و باد کلاه
نه پی تاجوری خواهم داشت
۲۹نه در هیچ سری خواهم کوفت
نه سر هیچ دری خواهم داشت
۳۰