بانگ آمد از قِنینه کهآباد بر خرابی
دریاب کار عشرت گر مرد کار آبی
۱زان پیش کز دو رنگی عالم خراب گردد
ساقی برات ما ران بر عالم خرابی
۲گفتی من آفتابم بر رخنه بیش تابم
بس رخنه کردیم دل، در دل چرا نتابی
۳از آفتاب دیدی بر خاک بوسه دادن
کو بوسه کآخر ار من خاکم تو آفتابی
۴دانم که دردت آید از شهد لب گزیدن
باری کم از مزیدن چون گاز برنتابی
۵زآن زلف عیسوی دم داغ سگیم برنِه
نقش صلیب برکش چون داغ گرم تابی
۶خاقانی اَست و جانی یکباره کشته از غم
پس چون دوباره کشتی آنگه کجاش یابی
۷او راست طالع امروز اندر سخن طرازی
چون خسرو اخستان را در مالک الرقابی
۸