عتاب رنگ به من نامهای فرستادی
مرا به پردهٔ تشریف راه نو دادی
۱صحیفههای معانی نوشتی و سر آن
به دست مِهر ببستی و مُهر بنهادی
۲چو نقش عارض و زلف تو، نوک خامهٔ تو
نمود بر ورق روز از شب استادی
۳مرا نمودی کهای پای بست محنت ما
به غم مباش که ما را هنوز بر یادی
۴مترس اگرچه به صد درد و بند بسته شدی
کنون که بندهٔ مائی ز هر غم آزادی
۵از آن زمان که بدیدم نگار خامهٔ تو
نگار نامهٔ من گشت نامت از شادی
۶ز لطفها که نمودی گمان برم که همی
در بهشت بر اهل نیاز بگشادی
۷ز فصلها که نوشتی یقین شدم که همی
دم مسیح بر مردگان فرستادی
۸دلی که از غم غربت چو دیْر بود خراب
به روزگار تو چون کعبه شد به آبادی
۹ز رغم آنکه مرا در غم تو طعنه زنند
غم تو شادی من شد که شادمان بادی
۱۰