مستی امروز من نیست چو مستی دوش
مینکنی باورم کاسه بگیر و بنوش
۱غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب
گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش
۲عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون
چونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش
۳این دل مجنون مست بند بدرید و جست
با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش
۴صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبان
کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش
۵گفت زحل زهره را زخمه آهسته زن
وی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوش
۶خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور
شیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موش
۷گرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگ
جلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوش
۸چشم گشا شش جهت شعشعه نور بین
گوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش
۹بشنو از جان سلام تا برهی از کلام
بنگر در نقش گر تا برهی از نقوش
۱۰گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشو
صافم و آزاد نو بنده دردی فروش
۱۱ترس و امید تو را هست حواله به عقل
دانه و دام تو را هست شکاری وحوش
۱۲دُردی دَردش مرا چون به حمایت گرفت
با من از اینها مگو کار تو است آن بکوش
۱۳