باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
دست عنایت نهاد بر سر مهجور خویش
۱بار دگر آن حبیب رفت برِ آن غریب
تا جگر او کشید شربت موفور خویش
۲شربت او چون ربود گشت فنا از وجود
ساقی وحدت بماند ناظر و منظور خویش
۳نوش ورا نیش نیست ور بودش راضیم
نیست عسل خواره را چاره ز زنبور خویش
۴این شب هجران دراز با تو بگویم چراست
فتنه شد آن آفتاب بر رخ مستور خویش
۵غفلت هر دلبری از رخ خود رحمتست
ور نه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش
۶عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خود
خلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش
۷شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل
در دل و جانها فکند پرورش نور خویش
۸شکر که موسی برست از همه فرعونیان
باز به میقات وصل آمد بر طور خویش
۹عیسی جان دررسید بر سر عازر دمید
عازر از افسون او حشر شد از گور خویش
۱۰باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد
بر همه شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش
۱۱ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمام
باده گویا بنه بر لب مخمور خویش
۱۲