ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش
۱هست درست دلم مهر تو ای حاصلم
جان زرینم بس است مهر زری گو مباش
۲عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است
چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش
۳برکن از کار تو دست به یک بار تو
خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش
۴جان من از جان عشق شد همگی کان عشق
همره مردان عشق ماده نری گو مباش
۵سایه تو پیش و پس جان مرا دسترس
سایه آن نخل بس باروری گو مباش
۶جان صفا شمس دین از تبریزی چو چین
از تو مرا غیر این پرده دری گو مباش
۷