باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش
بازگشادیم خوش بال و پر جان خویش
۱باز سعادت رسید دامن ما را کشید
بر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش
۲دیده دیو و پری دید ز ما سروری
هدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش
۳ساقی مستان ما شد شکرستان ما
یوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش
۴دوش مرا گفت یار چونی از این روزگار
چون بود آن کس که دید دولت خندان خویش
۵آن شکری را که هیچ مصر ندیدش به خواب
شکر که من یافتم در بن دندان خویش
۶بیزر و سر سروریم بیحشمی مهتریم
قند و شکر میخوریم در شکرستان خویش
۷تو زر بس نادری نیست کست مشتری
صنعت آن زرگری رو به سوی کان خویش
۸دور قمر عمرها ناقص و کوته بود
عمر درازی نهاد یار به دوران خویش
۹دل سوی تبریز رفت در هوس شمس دین
رو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش
۱۰