ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانش
مراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش
۱پری و دیو نداند ز تختگاه بلندش
که تخت او نظرست و بصیرتست جهانش
۲زبان جمله مرغان بداند او به بصیرت
که هیچ مرغ نداند به وهم خویش زبانش
۳نشان سکه او بین به هر درست که نقدست
ولیک نقد نیابی که بو بری سوی کانش
۴مگر که حلقه رندان بینشان تو ببینی
که عشق پیش درآید درآورد به میانش
۵ز تیر او بود آن دل که برپرید از آن سو
وگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش
۶کسی که خورد شرابش ز دست ساقی عشقش
همان شراب مقدم تو پر کن و برسانش
۷از آنک هیچ شرابی خمار او ننشاند
دغل میار تو ساقی مده از این و از آنش
۸ز شمس مفخر تبریز باده گشت وظیفه
چگونه بنده نباشد به هر دمی دل و جانش
۹