عاشقیّ و آنگَهانی نام و ننگ؟
او نشاید عشق را، دِه سنگْ سنگْ
۱گر ز هر چیزی بلَنگی دور شو
راهْ دور و سنگلاخ و لَنگْ لَنگ؟
۲مرگ اگر مرد است آید پیش من
تا کشم خوش در کنارش، تنگِ تنگ
۳من از او جانی بَرَم بیرنگ و بو
او ز من دَلقی ستانَد، رَنگْ رَنگ
۴جور و ظلم دوست را بر جان بِنِه
ور نخواهی پس صَلای جنگ، جنگ!
۵گر نمیخواهی تراش صیقلش
باش چون آیینهی پُرزنگْ زنگ
۶دست را بر چشم خود نِه، گو به چَشم
چشم بگشا، خیره مَنگر! دَنگِ دَنگ
۷