گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم
۱با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم
اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم
۲خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی
اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم
۳تا من بلند باشم پستم کند به داور
چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم
۴ای حلقههای زلفش پیچیده گرد حلقم
افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم
۵آمد خیال مستش مستانه حمله آورد
چندان بهانه کردم وز دست او نرستم
۶حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر
گفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم
۷گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است
من کی شکار دامم من کی اسیر شستم
۸گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم
ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم
۹من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی
چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم
۱۰هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی
در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم
۱۱ای آب زندگانی با تو کجاست مردن
در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم
۱۲