صد بار مردم ای جان وین را بیازمودم
چون بوی تو بیامد دیدم که زنده بودم
۱صد بار جان بدادم وز پای درفتادم
بار دگر بزادم چون بانگ تو شنودم
۲تا روی تو بدیدم از خویش نابدیدم
ای ساخته چو عیدم وی سوخته چو عودم
۳دامی است در ضمیرم تا باز عشق گیرم
آن باز بازگونه چون مرغ درربودم
۴ای شعلههای گردان در سینههای مردان
گردان به گرد ماهت چون گنبد کبودم
۵آن ساعت خجسته تو عهدها ببسته
من توبهها شکسته بودم چنانک بودم
۶عقلم ببرد از ره کز من رسی تو در شه
چون سوی عقل رفتم عقلم نداشت سودم
۷