گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
اندر جواب ایشان خوبی تو بس استم
۱در دفع آن خیالش وز بهر گوشمالش
بنمایمش جمالت از دور من برستم
۲گوید که نیست جوهر وز منش نیست باور
زان نیست ای برادر هستم چنانک هستم
۳دوش از رخ نگاری دل مست گشت باری
تا پیش شهریاری من ساغری شکستم
۴من مست روی ماهم من شاد از آن گناهم
من جرم دار شاهم نک بشکنید دستم
۵بس رندم و قلاشم در دین عشق فاشم
من ملک را چه باشم تا تحفهای فرستم
۶دل دزد و دزدزاده بر مخزن ایستاده
شه مخزنش گشاده چون دست دزد بستم
۷ای بیخبر ز شاهی گویی که بر چه راهی
من می روم چو ماهی آن سو که برد شستم
۸شمس الحق است رازم تبریز شد نیازم
او قبله نمازم او نور آب دستم
۹