رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم
در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم
۱چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینم
تا چشمها به ناگه در روی او گشادم
۲با من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجان
گفتم طلاق بستان گفتا بده بدادم
۳مادر چو داغ عشقت می دید در رخ من
نافم بر آن برید او آن دم که من بزادم
۴گر بر فلک روانم ور لوح غیب خوانم
ای تو صلاح جانم بیتو چه در فسادم
۵ای پرده برفکنده تا مرده گشته زنده
وز نور رویت آمد عهد الست یادم
۶از عشق شاه پریان چون یاوه گشتم ای جان
از خویش و خلق پنهان گویی پری نژادم
۷تبریز شمس دین را گفتم تنا کی باشی
تن گفت خاک و جان گفت سرگشته همچو بادم
۸