اندر دو کون جانا بیتو طرب ندیدم
دیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم
۱گفتند سوز آتش باشد نصیب کافر
محروم ز آتش تو جز بولهب ندیدم
۲من بر دریچه دل بس گوش جان نهادم
چندان سخن شنیدم اما دو لب ندیدم
۳بر بنده ناگهانی کردی نثار رحمت
جز لطف بیحد تو آن را سبب ندیدم
۴ای ساقی گزیده مانندت ای دو دیده
اندر عجم نیامد و اندر عرب ندیدم
۵زان باده که عصیرش اندر چرش نیامد
وان شیشه که نظیرش اندر حلب ندیدم
۶چندان بریز باده کز خود شوم پیاده
کاندر خودی و هستی غیر تعب ندیدم
۷ای شمس و ای قمر تو ای شهد و ای شکر تو
ای مادر و پدر تو جز تو نسب ندیدم
۸ای عشق بیتناهی وی مظهر الهی
هم پشت و هم پناهی کفوت لقب ندیدم
۹پولادپارههاییم آهن رباست عشقت
اصل همه طلب تو در تو طلب ندیدم
۱۰خامش کن ای برادر فضل و ادب رها کن
تا تو ادب بخواندی در تو ادب ندیدم
۱۱ای شمس حق تبریز ای اصل اصل جانها
بیبصره وجودت من یک رطب ندیدم
۱۲