یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم
در سینه از نی او صد مرغزار دارم
۱قاصد به خشم آید چون سوی من گراید
گوید کجا گریزی من با تو کار دارم
۲من دوش ماه نو را پرسیدم از مه خود
گفتا پیاش دوانم پا در غبار دارم
۳خورشید چون برآمد گفتم چه زردرویی
گفتا ز شرم رویش رنگ نضار دارم
۴ای آب در سجودی بر روی و سر دوانی
گفتا که از فسونش رفتار مار دارم
۵ای میرداد آتش پیچان چنین چرایی
گفتا ز برق رویش دل بیقرار دارم
۶ای باد پیک عالم تو دل سبک چرایی
گفتا بسوزد این دل گر اختیار دارم
۷ای خاک در چه فکری خاموشی و مراقب
گفتا که در درونه باغ و بهار دارم
۸بگذر از این عناصر ما را خداست ناصر
در سر خمار دارم در کف عقار دارم
۹گر خواب ما ببستی بازست راه مستی
می دردهد دودستی چون دستیار دارم
۱۰خاموش باش تا دل بیاین زبان بگوید
چون گفت دل نیوشم زین گفت عار دارم
۱۱