از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم
از رشک و غیرت است که در چادری شدیم
۱روزی که افکنیم ز جان چادر بدن
بینی که رشک و حسرت ماهیم و فرقدیم
۲رو را بشو و پاک شو از بهر دید ما
ور نی تو دور باش که ما شاهد خودیم
۳آن شاهدی نهایم که فردا شود عجوز
ما تا ابد جوان و دلارام و خوش قدیم
۴آن چادر ار خلق شد شاهد کهن نشد
فانی است عمر چادر و ما عمر بیحدیم
۵چادر چو دید از آدم ابلیس کرد رد
آدم نداش کرد تو ردی نه ما ردیم
۶باقی فرشتگان به سجود اندرآمدند
گفتند در سجود که بر شاهدی زدیم
۷در زیر چادر است بتی کز صفات او
ما را ز عقل برد و سجود اندرآمدیم
۸اشکال گنده پیر ز اشکال شاهدان
گر عقل ما نداند در عشق مرتدیم
۹چه جای شاهد است که شیر خداست او
طفلانه دم زدیم که با طفل ابجدیم
۱۰با جوز و با مویز فریبند طفل را
ور نی که ما چه لایق جوزیم و کنجدیم
۱۱در خود و در زره چو نهان شد عجوزهای
گوید که رستم صف پیکار امجدیم
۱۲از کر و فر او همه دانند کو زن است
ما چون غلط کنیم که در نور احمدیم
۱۳مؤمن ممیز است چنین گفت مصطفی
اکنون دهان ببند که بیگفت مرشدیم
۱۴بشنو ز شمس مفخر تبریز باقیش
زیرا تمام قصه از آن شاه نستدیم
۱۵