برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
بزم شهنشهست نه ما باده می خریم
۱بحری است شهریار و شرابی است خوشگوار
درده شراب لعل ببین ما چه گوهریم
۲خورشید جام نور چو برریخت بر زمین
ما ذره وار مست بر این اوج برپریم
۳خورشید لایزال چو ما را شراب داد
از کبر در پیاله خورشید ننگریم
۴پیش آر آن شراب خردسوز دلفروز
تا همچو دل ز آب و گل خویش بگذریم
۵پرخوارهایم کز کرم شاه واقفیم
در شرب سابقیم و به خدمت مقصریم
۶زیرا که سکر مانع خدمت بود یقین
زین سو چو فربهیم بدان سوی لاغریم
۷نوری که در زجاجه و مشکات تافتهست
بر ما بزن که ما ز شعاعش منوریم
۸بس گرم و سرد شد دل از این باده چون تنور
درسوزمان چو هیزم تا هیچ نفسریم
۹چون شیشه فلک پر از آتش شدهست جان
چون کوره بهر ما که مس و قلب یا زریم
۱۰ای گلعذار جام چو لاله به مجلس آر
کز ساغر چو لاله چو گل یاسمین بریم
۱۱خوش خوش بیا و اصل خوشی را به بزم آر
با جمله ما خوشیم ولی با تو خوشتریم
۱۲ای مطرب آن ترانه تر بازگو ببین
تو تری و لطیفی و ما از تو ترتریم
۱۳اندرفکن ز بانگ و خروش خوشت صدا
در ما که در وفای تو چون کوه مرمریم
۱۴آن دم که از مسیح تو میراث بردهای
در گوش ما بدم که چو سرنای مضطریم
۱۵گرچه دهان پر است ز گفتار لب ببند
خاموش کن که پیش حسودان منکریم
۱۶