چیزی مگو که گنج نهانی خریدهام
جان دادهام ولیک جهانی خریدهام
۱رویم چو زرگر است از او این سخن شنو
دادم قراضه زر و کانی خریدهام
۲از چشم ترک دوست چه تیری که خوردهام
وز طاق ابروش چه کمانی خریدهام
۳با خلق بسته بسته بگویم من این حدیث
با کس نگویم این ز فلانی خریدهام
۴هر چند بیزبان شده بودم چو ماهیی
دیدم شکرلبی و زبانی خریدهام
۵ناگاه چون درخت برستم میان باغ
زان باغ بینشانه نشانی خریدهام
۶گفتم میان باغ خود آن را میانه نیست
لیک از میان نیست میانی خریدهام
۷کردم قران به مفخر تبریز شمس دین
بیرون ز هر دو قرن قرانی خریدهام
۸