ما قحطیان تشنه و بسیارخوارهایم
بیچاره نیستیم که درمان و چارهایم
۱در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقار
در شکر همچو چشمه و در صبر خارهایم
۲ما پادشاه رشوت باره نبودهایم
بل پاره دوز خرقه دلهای پارهایم
۳از ما مپوش راز که در سینه توایم
وز ما مدزد دل که نه ما دل فشارهایم
۴ما آب قلزمیم نهان گشته زیر کاه
یا آفتاب تن زده اندر ستارهایم
۵ما را ببین تو مست چنین بر کنار بام
داند کنار بام که ما بیکنارهایم
۶مهتاب را چه ترس بود از کنار بام
پس ما چه غم خوریم که بر مه سوارهایم
۷گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشق
بیزحمت جگر تو ببین خون چه کارهایم
۸قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زار
هم می چریم در ده و هم بر قنارهایم
۹ما مهرهایم و هم جهت مهره حقهایم
هنگامه گیر دل شده و هم نظارهایم
۱۰خاموش باش اگر چه به بشرای احمدی
همچون مسیح ناطق طفل گوارهایم
۱۱در عشق شمس مفخر تبریز روز و شب
بر چرخ دیوکش چو شهاب و شرارهایم
۱۲