بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم
۱پروانهای تو بهر تو بفروز سینه را
تا خویش را ز عشق بر آن سینه برزنیم
۲بفزای خوف عشق نخواهیم ایمنی
زیرا ز خوف عشق تو ما سخت ایمنیم
۳پروانه را ز شمع تو هر روز مژدهای است
یعنی که مات شو که همی مات ضامنیم
۴شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که من
بیمن شویم از خود و ز عشق صد منیم
۵تا باغ گلستان جمال تو دیدهایم
چون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم
۶بر گلشن زمانه برو آتشی بزن
زیرا ز عشق روی تو زان سوی گلشنیم
۷ای آنک سست دل شدهای در طریق عشق
در ما گریز زود که ما برج آهنیم
۸از ذوق آتش شه تبریز شمس دین
داریم آب رو و همه محض روغنیم
۹