به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام
اشارتی که بکردی به سر به جای سلام
۱به حق آنک گشادی کمر که می نروم
که شد قمر کمرت را چو من کمینه غلام
۲به حق آنک نداند دل خیال اندیش
مثالهای خیال مرا به وقت پیام
۳به حق آنک به فراش گفتهای که بروب
ز چند گنده بغل خانه را برای کرام
۴به حق آنک گزیدی دو لب که جام بگیر
بنوش جام رها کن حدیث پخته و خام
۵به حق آنک تو را دیدم و قلم افتاد
ز دست عشق نویسم به پیش تو ناکام
۶به حق آنک گمانهای بد فرستی تو
به هدهدی که بخواهی که جان ببر زین دام
۷به حق حلقه رندان که باده می نوشند
به پیش خلق هویدا میان روز صیام
۸هزار شیشه شکستند و روزه شان نشکست
از آنک شیشه گر عشق ساختهست آن جام
۹به ماه روزه جهودانه می مخور تو به شب
بیا به بزم محمد مدام نوش مدام
۱۰میان گفت بدم من که سست خندیدی
که ای سلیم دل آخر کشیده دار لگام
۱۱بگفتمش چو دهان مرا نمیدوزی
بدوز گوش کسی را که نیست یار تمام
۱۲به حق آنک حلال است خون من بر تو
که بر عدو سخنم را حرام دار حرام
۱۳خیال من ز ملاقات شمس تبریزی
هزار صورت بیند عجب پی اعلام
۱۴