به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام
که عزم صد سفرستم ز روم تا سوی شام
۱نمیخورم به حلال و حرام من سوگند
به جان عشق که بالاست از حلال و حرام
۲به جان عشق که از جان جان لطیفتر است
که عاشقان را عشق است هم شراب و طعام
۳فتاده ولوله در شهر از ضمیر حسود
که بازگشت فلان کس ز دوست دشمن کام
۴نه عشق آتش و جان من است سامندر
نه عشق کوره و نقد من است زر تمام
۵نه عشق ساقی و مخمور اوست جان شب و روز
نه آن شراب ازل را شدهست جسمم جام
۶نهاده بر کف جامی بر من آمد عشق
که ای هزار چو من عشق را غلام غلام
۷هزار رمز به هم گفته جان من با عشق
در آن رموز نگنجیده نظم حرف و کلام
۸بیار باده خامی که خالی است وطن
که عاشق زر پخته ز عشق باشد خام
۹ورای وهم حریفی کنیم خوش با عشق
نه عقل گنجد آن جا نه زحمت اجسام
۱۰چو گم کنیم من و عشق خویشتن در می
بیاید آن شه تبریز شمس دین که سلام
۱۱