در این دم همدمی آمد خمش کن
که او ناگفته می داند خمش کن
۱ز جام باده خاموش گویا
تو را بیخویش بنشاند خمش کن
۲مزن تشنیع بر سلطان عشقش
که او کس را نرنجاند خمش کن
۳اگر در آینه دم را بگیری
تو را از گفت برهاند خمش کن
۴ز گردشهای تو می داند آن کس
که گردون را بگرداند خمش کن
۵هر اندیشه که در دل دفن کردی
یکایک بر تو برخواند خمش کن
۶ز هر اندیشه مرغی آفریند
در آن عالم بپراند خمش کن
۷یکی جغد و یکی باز و یکی زاغ
که یک یک را نمیماند خمش کن
۸گر آن مه را نمیبینی ببینی
چو چشمت را بپیچاند خمش کن
۹از این عالم و زان عالم مگو زانک
به یک رنگیت می راند خمش کن
۱۰