ندا آمد به جان از چرخ پروین
که بالا رو چو دردی پست منشین
۱کسی اندر سفر چندین نماند
جدا از شهر و از یاران پیشین
۲ندای ارجعی آخر شنیدی
از آن سلطان و شاهنشاه شیرین
۳در این ویرانه جغدانند ساکن
چه مسکن ساختی ای باز مسکین
۴چه آساید به هر پهلو که گردد
کسی کز خار سازد او نهالین
۵چه پیوندی کند صراف و قلاب
چه نسبت زاغ را با باز و شاهین
۶چه آرایی به گچ ویرانهای را
که بالا نقش دارد زیر سجین
۷چرا جان را نیارایی به حکمت
که ارزد هر دمش صد چین و ماچین
۸نه آن حکمت که مایه گفت و گوی است
از آن حکمت که گردد جان خدابین
۹تو گوهر شو که خواهند و نخواهند
نشانندت همه بر تاج زرین
۱۰رها کن پس روی چون پای کژمژ
الف می باش فرد و راست بنشین
۱۱چو معنی اسب آمد حرف چون زین
بگو تا کی کشی بیاسب این زین
۱۲کلوخ انداز کن در عشق مردان
تو هم مردی ولی مرد کلوخین
۱۳عروسی کلوخی با کلوخی
کلوخ آرد نثار و سنگ کابین
۱۴به گورستان به زیر خشت بنگر
که نشناسی تو سارانشان ز پایین
۱۵خدایا دررسان جان را به جانها
بدان راهی که رفتند آل یاسین
۱۶دعای ما و ایشان را درآمیز
چنان کز ما دعای و از تو آمین
۱۷عنایت آن چنان فرما که باشد
ز ما احسان اندک وز تو تحسین
۱۸ز شهوانی به عقلانی رسانمان
بر اوج فوق بر زین لوح زیرین
۱۹