دل خون خواره را یک باره بستان
ز غم صدپاره شد یک پاره بستان
۱بکن جان مرا امروز چاره
وگر نی جان از این بیچاره بستان
۲همه شب دوش می گفتم خدایا
که داد من از آن خون خواره بستان
۳دل سنگین او چون ریخت خونم
تو خون من ز سنگ خاره بستان
۴به دست دل فرستادم دو سه خط
یکی خط را از آن آواره بستان
۵در آن خط صورت و اشکال عشق است
برای عبرت و نظاره بستان
۶دلم با عشق هم استاره افتاد
نخواهی جرم از استاره بستان
۷